X
تبلیغات
رایتل

censorship magazine

اشعار نیما ایرانی

random words

یکشنبه 14 آذر 1395 15:09 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

گاهی سیاه میبینم خود را در آینه....

خط ابروی من ، از خنجری بود که شب کشید رویش....

بوی گَندم زیر دل آسمان زده است....

باران.....

نجس خواهد شد دوباره خاطراتم با....

چه فرقی میکند زمان در زندان...؟

باید به جای تمام شکنجه شدگان زخم بزنم بر خود....

حال خدا هم بد شد....

از وقتی که دید ، گوش هایم موسیقی را پس میزنند....

انبار خانه را تا سقف پر کرده ام ته سیگار...

از من چه میخواست جز لبخند....

آخر رفت....

من ماندم و یک راه سخت....

رفیقم توی جوی آب دنبال من میگردد....

خبری نیست از من....

مرگ خاموش مرا بوسیده

جسدم پوسیده

و یه بدرود که خاکی شده حالا.....

نیما ایرانی