X
تبلیغات
رایتل

censorship magazine

اشعار نیما ایرانی

random poem

چهارشنبه 2 تیر 1395 13:11 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

تو غرب وحشت من ، خراب شمالم

تو تاریک این شب ، نور به دنبالم

این مردگان شوم ، از من چه میخواهند

تو دنیای نفرین ، بازم کلک دارند

رو موج اشک من ، میرقصه بانویم

من تو تن لختش ، آزادی میجویم

تو روح من جنگه ، نمیکنی لمسم

خراش رویش درد ، دارد و بی حسم

پرخاش و از حرفاش ، ذهنم سگی میشه

اون لعنتی اما ، هر چی بگی میشه

تا لحظه های بد ، ده قدمی مانده

رو قبر من جا فحش ، خدا شعری خوانده

زبان این مردم ، فهمیدنش سخته

مردن و پوسیدن ، که وقت و بی وقته

رو تاب غم آروم ، میگیره من اوجی

دره به من میگه ، ای احمق موجی

تنها و بی خونه ، تو قصه ها راحت

میچرخم و از من ، مانده که یک ساعت

نیما ایرانی

random poem

چهارشنبه 26 خرداد 1395 14:41 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 1 نظر چاپ

یک پیر زن تنها ، چادر به سر میره

به سمت جمعی گرگ ، که پولی بگیره

نگاه آدم ها ، یه تیغه رو چهرش

از مرد خونش هم ، کم نشده مهرش

تمرگیده یک گاو ، پای بساطی گرم

نمیکند آن مرد ، از چشم مادر شرم

بوی نان سنگک ، آب توی کوزه

مادر پر از حسرت ، شصت سال و او روزه....

چروک پیشانی ، از غم خبر میده

چند سالِ او روی ، خوشی رو ندیده

خنک ترین لحظه ، برای او ظهره

پوچ ترین واژه ، برای او عمره

میدوه با پا درد ، تا کسی نبینه

دست خالیش را ، این رسم زمینه

عصای خشکیدش ، قیمتی نداره

میفروشتش تا نان ، برایش بیاره

برای یک دختر ، یک نوه ی زیبا

که له شده دستش ، از حمله ی بابا

این زمین زشت و ، خوب تماشا کن

این قصه رو بشنو ، اما تو حاشا کن

توی دهان من ، بکوب و شادی کن

با خون و غم ای من ، پس آبادی کن....

نیما ایرانی

random poem

دوشنبه 10 خرداد 1395 14:32 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 3 نظر چاپ

لجن شده سبزم ، سفید و سیاهم...

چون چاهی نکندم ، حالا ته چاهم...

بند های کفشم را ، محکم میبندم...

به خودکشی هم من ، دیگر نمیخندم...

لپ و تاپ و یک قصه ، از نوع پر دردش...

گلدان من گشته ، از دیشب سردش...

بیرون و تنهایی ، هی سرفه های تر....

هی جر و بحثی تلخ ، شب ها با مادر...

دستمال خونی با ، لب های خشکیده...

دارو و قرص و اشک ، دنیای گندیده...

رو تیر برقی کج ، کلاغی نشسته...

تو فکر خورشیده ، با چشمای بسته...

سیگار و چالش کن ، بازم دمه خانه...

بیست ساله خواهی شد ، به زودی دیوانه...

لباسی پر از خاک ، یک ماه و جنگیده....

برای مرفین و ، هیچی نفهمیده...

شعر به بیراهه ، من هم به بیداری...

تو اسم من ، ما را ، بگو چه میزاری....؟!

نیما ایرانی

رقص پرده ها

سه‌شنبه 4 خرداد 1395 10:17 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 2 نظر چاپ

توی شرجی و نفس نفس زدن گم شده اعصابم....

او چیزی میخورد و من میکشم...

او نانی و من کامی...

کیف پاره شده ای به دستم و کلیدی زنگ زده در مشتم....

توی این روزهای طولانی ، مکان من کوچه است....

با تابلوی ایستی در ابتدایش....

سیگار فروشی را میبینم که سر روی دستانش گذاشته و آواز بدهی میخواند....

و گربه ای که تا صبح پیش من میماند...

به هر چه شد فکر کردم....

و میکنم....

بالای سرم جز توهم چیزی نیست....

من به اندازه ی شاخه های شکسته درخت توت شکسته ام....

و به اندازه ی بلیط اتوبوس بی مقصد....

توی این دو راهی سمت خودت می آیم....

با اینکه خواهم باخت...

سرمای اتاق و رقص پرده ها ، خبرهای خوبی ندارند

میبارند...

و من هنوز غمگینم....

نیما ایرانی

ستایش

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 11:27 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 2 نظر چاپ

آواز شب در گوش ، روز و نمیبینم....

کنار عشقم من ، دیگر نمیشینم...

شعرای بی وزن و ، تو آب میریزم

من تازه فهمیدم ، یه مرد بی چیزم

دریا رو میبویم ، میارمش بالا

فردا کمی دیره ، میجویمت حالا....

ریشه ی من در آب ، سمی شده حسم

یک نام بی ارزش ، هست پشت عکسم

اعصاب و روحی سرد ، عادی شده رنجش

من حسرت یک نسل ، که پوسیده گنجش

سکوت یک کودک ، تجاوزی ننگین

یک نوجوان قاتل ، مجازات سنگین

ستایشی مُرده ، پیر مرده بشاش

آن پسرک ترسید ، از خدا و حرفاش

شش سال و مرگی سخت ، شش دیقه آویزان....

دو انسان رفته ، دو پیکر بی جان

یک مادر افغان ، گریه و بیتابی

با لهجه ای غمگین ، میخونه لالایی

یک مادرم اینجا ، اسیر تنهایی

به بچه اش میگه ، عزیزم کجایی.....

نیما ایرانی