censorship magazine

اشعار نیما ایرانی

random words

یکشنبه 14 آذر 1395 15:09 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

گاهی سیاه میبینم خود را در آینه....

خط ابروی من ، از خنجری بود که شب کشید رویش....

بوی گَندم زیر دل آسمان زده است....

باران.....

نجس خواهد شد دوباره خاطراتم با....

چه فرقی میکند زمان در زندان...؟

باید به جای تمام شکنجه شدگان زخم بزنم بر خود....

حال خدا هم بد شد....

از وقتی که دید ، گوش هایم موسیقی را پس میزنند....

انبار خانه را تا سقف پر کرده ام ته سیگار...

از من چه میخواست جز لبخند....

آخر رفت....

من ماندم و یک راه سخت....

رفیقم توی جوی آب دنبال من میگردد....

خبری نیست از من....

مرگ خاموش مرا بوسیده

جسدم پوسیده

و یه بدرود که خاکی شده حالا.....

نیما ایرانی

random words

پنج‌شنبه 11 آذر 1395 13:12 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

مشت آب بر صورتم میکوبم....

روی یک نیمکت سرد میکشم درد دو پُک...

کنار دستشویی...

دله ی آتش و جمعی که فقط میکشند نفس دود را تا صبح....

فحش ها را میسوزانند و میخورند سیب زمینی های سوخته را....

لبخند عابر ها به ما....

و زنی که میترسد برود از این مسیر....

یک نفر میگوید عکسی بگیر...

تا شود خاطره این جشن کثیف....

میکنم من چه در این دایره ی بی خاصیت؟!

جایی نیست که نیست....

نیما ایرانی

برچسب‌ها: nima irani، نیما ایرانی

random words

سه‌شنبه 9 آذر 1395 10:52 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

من شبنمی غمگین بودم و تو نوری که تابیدی به قلبم.....

سوزاندی تمام مرگ را یک لحظه....

سرعت ریختن اشکهای من از رفتنت بیشتر بود....

تو نفهمیدی کجا من باختم....

من با قرص زودتر به رویا هایم خواهم رسید....

و رنگ زرد من را سرخ درک خواهی کرد یک روزی...

نیما ایرانی

برچسب‌ها: nima، irani، nima irani

بی مغز

چهارشنبه 26 آبان 1395 13:32 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 3 نظر چاپ

جای شب بخیر گفتی خداحافظ....

و من احمق نفهمیدم قصد سفر داری....

لیوان مشروبم را به جام خالی تو میزنم....

اما توی این زندگی ، خبری از سلامتی نیست....

همه بیمارند...

میکشم سیگار...

میکشم پتوی نرمی رویت...

و میبوسم پیشانیت را آرام....

مثل همه شب ها تو یخ بودی...

بی صدا سریالی در حال پخش....

گاز ، این رفیق ناباب و کثیف....

میله ی بافتنی ات را کشتم با هوس....

مجسمه ای شدم که تنها اشک میریزد....

مغز من واقعا از کار افتاده است....

تو هم دیگر نفس نمیکشی....

من هم نمیمانم دگر...

نیما ایرانی

برچسب‌ها: نیما ایرانی، nima irani

random words

شنبه 8 آبان 1395 13:24 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

گل پژمرده ی یادگاری توی سطل خیس....

توی آب معده ام....

بالشی سوخته و پر سوراخ....

ساعت چهار و بی خوابی معمول....

میزنم پرده کنار....

این جوون خم شده نخورده شام....

میخورد تعادلم شب ها به هم......

من دلم مشروب میخواهد یه کم.....

میکنم قفل در اتاق تنهایی را.....

نه تیغ و نه طناب و نه گاز....

میکنم آن قدر فکر که دیوانه شوم....

یک خدا ، یک پاکت سیگار ، یک معشوق و یک دنیای شوم....

مادرم میدهدم تکان آروم آروم....

من زنده ام....؟؟!

آرزوهایم هم گندیده اند توی سرم....

از سکوت کوچه من آزار میبینم برم...

باید برم...

نیما ایرانی

برچسب‌ها: random poem، nima، irani