X
تبلیغات
رایتل

censorship magazine

اشعار نیما ایرانی

random words

پنج‌شنبه 25 آذر 1395 16:07 نویسنده: نیما ایرانی چاپ

همه جا فریاد است...

اما بیهوده...

سر زن میکشد این مرد یه داد....

آب چشمان پر از نورش را...

من شفای این همه شعر مریض میدانم...

من سکوت کوه را میطلبم...

ضربه ی کبریتی میشکند دردم را....

شهر زیر پای من روشن اما از دور...

صورت خانه که مجبور است باشد پر نور....

آدمای خسته و رنجور...

تب تاریکی گرفتند و عذاب....

مثل من...

مادرم در قاب عکس ، میکند پاشویه ام با لبخند....

اولین برف و یه حرف تازه از این آسمان....

و شایدم تکراری....

لرزیدن...

آخرین برگ درخت خرمالو هم مرد....

اما او....

آنقدر کشیده قد تا که ببیند آن ور دیوار را...

او زمستان را با آدم ها شریک است....

همه خوابند....

یا در خانه یا در کوچه ها...

نیما ایرانی

برچسب‌ها: nima irani
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :