X
تبلیغات
رایتل

censorship magazine

اشعار نیما ایرانی

random poem

چهارشنبه 2 تیر 1395 13:11 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

تو غرب وحشت من ، خراب شمالم

تو تاریک این شب ، نور به دنبالم

این مردگان شوم ، از من چه میخواهند

تو دنیای نفرین ، بازم کلک دارند

رو موج اشک من ، میرقصه بانویم

من تو تن لختش ، آزادی میجویم

تو روح من جنگه ، نمیکنی لمسم

خراش رویش درد ، دارد و بی حسم

پرخاش و از حرفاش ، ذهنم سگی میشه

اون لعنتی اما ، هر چی بگی میشه

تا لحظه های بد ، ده قدمی مانده

رو قبر من جا فحش ، خدا شعری خوانده

زبان این مردم ، فهمیدنش سخته

مردن و پوسیدن ، که وقت و بی وقته

رو تاب غم آروم ، میگیره من اوجی

دره به من میگه ، ای احمق موجی

تنها و بی خونه ، تو قصه ها راحت

میچرخم و از من ، مانده که یک ساعت

نیما ایرانی