censorship magazine

اشعار نیما ایرانی

random poem

چهارشنبه 26 خرداد 1395 14:41 نویسنده: نیما ایرانی چاپ

یک پیر زن تنها ، چادر به سر میره

به سمت جمعی گرگ ، که پولی بگیره

نگاه آدم ها ، یه تیغه رو چهرش

از مرد خونش هم ، کم نشده مهرش

تمرگیده یک گاو ، پای بساطی گرم

نمیکند آن مرد ، از چشم مادر شرم

بوی نان سنگک ، آب توی کوزه

مادر پر از حسرت ، شصت سال و او روزه....

چروک پیشانی ، از غم خبر میده

چند سالِ او روی ، خوشی رو ندیده

خنک ترین لحظه ، برای او ظهره

پوچ ترین واژه ، برای او عمره

میدوه با پا درد ، تا کسی نبینه

دست خالیش را ، این رسم زمینه

عصای خشکیدش ، قیمتی نداره

میفروشتش تا نان ، برایش بیاره

برای یک دختر ، یک نوه ی زیبا

که له شده دستش ، از حمله ی بابا

این زمین زشت و ، خوب تماشا کن

این قصه رو بشنو ، اما تو حاشا کن

توی دهان من ، بکوب و شادی کن

با خون و غم ای من ، پس آبادی کن....

نیما ایرانی

نظرات (1)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
مجله خبری زیفا http://mag.zefa.ir
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما
لطفا لینک سایت ما را به درستی درج نمایید
(هم اکنون لینک فناوری اطلاعات زیفا ثبت گردیده است)
mag.zefa.ir
با تشکر از همکاری شما
موفق باشید
امتیاز: 0 0