X
تبلیغات
رایتل

censorship magazine

اشعار نیما ایرانی

random poem

چهارشنبه 26 خرداد 1395 14:41 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 1 نظر چاپ

یک پیر زن تنها ، چادر به سر میره

به سمت جمعی گرگ ، که پولی بگیره

نگاه آدم ها ، یه تیغه رو چهرش

از مرد خونش هم ، کم نشده مهرش

تمرگیده یک گاو ، پای بساطی گرم

نمیکند آن مرد ، از چشم مادر شرم

بوی نان سنگک ، آب توی کوزه

مادر پر از حسرت ، شصت سال و او روزه....

چروک پیشانی ، از غم خبر میده

چند سالِ او روی ، خوشی رو ندیده

خنک ترین لحظه ، برای او ظهره

پوچ ترین واژه ، برای او عمره

میدوه با پا درد ، تا کسی نبینه

دست خالیش را ، این رسم زمینه

عصای خشکیدش ، قیمتی نداره

میفروشتش تا نان ، برایش بیاره

برای یک دختر ، یک نوه ی زیبا

که له شده دستش ، از حمله ی بابا

این زمین زشت و ، خوب تماشا کن

این قصه رو بشنو ، اما تو حاشا کن

توی دهان من ، بکوب و شادی کن

با خون و غم ای من ، پس آبادی کن....

نیما ایرانی

random poem

دوشنبه 10 خرداد 1395 14:32 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 3 نظر چاپ

لجن شده سبزم ، سفید و سیاهم...

چون چاهی نکندم ، حالا ته چاهم...

بند های کفشم را ، محکم میبندم...

به خودکشی هم من ، دیگر نمیخندم...

لپ و تاپ و یک قصه ، از نوع پر دردش...

گلدان من گشته ، از دیشب سردش...

بیرون و تنهایی ، هی سرفه های تر....

هی جر و بحثی تلخ ، شب ها با مادر...

دستمال خونی با ، لب های خشکیده...

دارو و قرص و اشک ، دنیای گندیده...

رو تیر برقی کج ، کلاغی نشسته...

تو فکر خورشیده ، با چشمای بسته...

سیگار و چالش کن ، بازم دمه خانه...

بیست ساله خواهی شد ، به زودی دیوانه...

لباسی پر از خاک ، یک ماه و جنگیده....

برای مرفین و ، هیچی نفهمیده...

شعر به بیراهه ، من هم به بیداری...

تو اسم من ، ما را ، بگو چه میزاری....؟!

نیما ایرانی

رقص پرده ها

سه‌شنبه 4 خرداد 1395 10:17 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 2 نظر چاپ

توی شرجی و نفس نفس زدن گم شده اعصابم....

او چیزی میخورد و من میکشم...

او نانی و من کامی...

کیف پاره شده ای به دستم و کلیدی زنگ زده در مشتم....

توی این روزهای طولانی ، مکان من کوچه است....

با تابلوی ایستی در ابتدایش....

سیگار فروشی را میبینم که سر روی دستانش گذاشته و آواز بدهی میخواند....

و گربه ای که تا صبح پیش من میماند...

به هر چه شد فکر کردم....

و میکنم....

بالای سرم جز توهم چیزی نیست....

من به اندازه ی شاخه های شکسته درخت توت شکسته ام....

و به اندازه ی بلیط اتوبوس بی مقصد....

توی این دو راهی سمت خودت می آیم....

با اینکه خواهم باخت...

سرمای اتاق و رقص پرده ها ، خبرهای خوبی ندارند

میبارند...

و من هنوز غمگینم....

نیما ایرانی