X
تبلیغات
رایتل

censorship magazine

اشعار نیما ایرانی

ستایش

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 11:27 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 2 نظر چاپ

آواز شب در گوش ، روز و نمیبینم....

کنار عشقم من ، دیگر نمیشینم...

شعرای بی وزن و ، تو آب میریزم

من تازه فهمیدم ، یه مرد بی چیزم

دریا رو میبویم ، میارمش بالا

فردا کمی دیره ، میجویمت حالا....

ریشه ی من در آب ، سمی شده حسم

یک نام بی ارزش ، هست پشت عکسم

اعصاب و روحی سرد ، عادی شده رنجش

من حسرت یک نسل ، که پوسیده گنجش

سکوت یک کودک ، تجاوزی ننگین

یک نوجوان قاتل ، مجازات سنگین

ستایشی مُرده ، پیر مرده بشاش

آن پسرک ترسید ، از خدا و حرفاش

شش سال و مرگی سخت ، شش دیقه آویزان....

دو انسان رفته ، دو پیکر بی جان

یک مادر افغان ، گریه و بیتابی

با لهجه ای غمگین ، میخونه لالایی

یک مادرم اینجا ، اسیر تنهایی

به بچه اش میگه ، عزیزم کجایی.....

نیما ایرانی