X
تبلیغات
رایتل

censorship magazine

اشعار نیما ایرانی

هم رنگ نمیشم - م.شعر : تنیدگی نزدیک است

شنبه 22 فروردین 1394 02:43 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 5 نظر چاپ

بازم که خیسه ، فیلتر این سیگار.......

از دسته کی پُر شد ، دوباره این قلبم.......

ستاره با چشمک ، گقت قلم بردار......

از دست نده حس و ، تا من برگردم.......

خشک شده کاغذ ، از نمِ دلشوره.......

ای کاش زلفت بود ، پخش روی شونم........

تمام شعر من ، زنده توی گوره........

با معرفت رفتی ؟! تنها توی خونم.....!

لبخند با گریه ، تجربه ی امشب.......

پر شده این لیوان ، از دود و خاکستر......

درد میکنه سینم ، بیشتر از دیشب........

چه طور بگم آخه ؟! ، رفت که رفت ، بهتر.....!

بیخیالی اما ، میفهمی این درد و.......

لبریز شده پِیکت ، از تلخی اشکم......

پس کِی میگیری ، احساس این مرد و.......

وقتی شده اسمت ، گلواژه ی حرفم......!

غریبه شد یک هو ، با دست و آغوشم.........

تو سَر چی رفتی ؟! ، باور کن گیجم........

شاید واسه اینکه ، سفید نمی پوشم........

دنیای من مشکیست ، هم رنگ نمیشم........!

بخواه من و واسه ، دنیای افسردم........

مگر نمیگفتی ، تو هم هستی آدم.....؟؟!

چی شد زدی فرعی ، ندیدی من مُردم.......؟؟!

خوب دادی عشق و ، با رفتنت یادم.....!

راه کاره الانم ، شده فراموشی.......

چون ساده من رو ، به خلق میفروشی......!

نیما ایرانی

برای کسی که سهم من نخواهد شد - م.شعر : تنیدگی نزدیک است

پنج‌شنبه 20 فروردین 1394 17:00 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

من اونی که دوسش دارم کنارم نیست.......

چرا دروغ بگم.....

اما شب ها که به ماه نگاه میکنم ، چشماش رو میبینم........!

چون دقیقا تو اون لحظه ، اونم مثل من به ماه خیره شده.......!

وقتایی که ماه کامل باشه ، دلم قرص میشه که خوشبختی و آرامشش کامله........

وقتایی هم که هلال باشه ، احساس میکنم چشماش رو بسته و داره بهم لبخند میزنه......!

خوب بخوابی عشقم........

نیما ایرانی

چه طور میشه بود؟؟! - م.شعر : تنیدگی نزدیک است

پنج‌شنبه 20 فروردین 1394 16:58 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

چند وقتیه قلبم ، به حالم میسوزه.......

کابوس و بی تابی ، عمق یک فشاره......

دنیا داره واسم ، کلاهی میدوزه......

اون قدر گشاده که ، مثالی نداره.....!

بیست ساله مبهم ، قفس شده ساعت.......

نفس گیر و مهلک ، حرکت این آونگ.....

چه خون دل خوردم ، از معنی طاقت......

خیس میشه گونم ، با شادترین آهنگ.....!

با زجر میخوابم ، با گریه بیدارم......

میپیچه این معده ، از فوران تُف.....

خسته شدم بازم ، خیره به دیوارم......

میترکد فردا ، این چشم ها از پُف......!

چه طور میشه بود ؟! ، اما بدون درد ؟!

برای من کافیست ، زمزمه های مرگ.......

سقوط رویام و ، انگار ثابت کرد........

معشوقه پاییزیم ، خشکید دل چون برگ.......!

تلخ شده روزام ، تلخ تر از تریاک......

چه حال عجیبی ، بسه دیگه دعوا......

با یک توهم که ، میغره وحشتناک......

یه لحظه ساکت شو ، باقیش واسه فردا.....!

چه قدر میفهمی ، این حس و مردونه.......

بچسب دنیات و ، و این آرامش.....

حیات برای تو ، تعبیره معجونه......

بنوش جایِ ما ، نکن تو انکارش........!!

 

نیما ایرانی

کره ی عاجز - م.شعر : تنیدگی نزدیک است

جمعه 14 فروردین 1394 15:42 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

من یه بیمارم ، عمرم شد فداش......

مث معتادی که اون ، شب عید نداشت.....

هر لحظه خماری ، طرد شد صداش.....

تو باغچه ی انگیزه ، انگل میکاشت.......

توی دست طناب دار ، شک تو چشاش.....

جای خرس تو ماشینش ، ماتم میذاشت.....

من خوردم زمین ، غم اینه انتهاش......

شب سیره شعر ، اما گشنه چاشت......

این سبکِ امروزه ، ترجیع بند مُرده......

ترانه و احساس ، بی اثر و زخمی....

فصل نجات ما ، از سردی رَد کرده......

مرگ و سکوت و ترس ، برای ما حتمی......

اسرار عشق و نور ، گیجه واسه نسلم......

گرچه میدونم من ، تو خبر نداری......

شک کن دوباره مرد ، به بینش و عقلم......

بازم اسیره بغض ، من از بد بیاری......

جذب کن وطن رو ، رو کره ی عاجز.......

نقشه ی رو دیوار ، میکنه نجوایی.......

توی حلق خونه ، این ماتم بارز.....

شرح میده بی وقفه ، کندن و تنهایی.......

نیما ایرانی

فقط تو میمانی و بس - وصیت آخر - م.شعر : تنیدگی نزدیک است

جمعه 14 فروردین 1394 15:21 نویسنده: نیما ایرانی نظرات: 0 نظر چاپ

تو چشم هر فرشته ای تصویر تو را میبینم.....

تو گوش همه ی ستاره ها اسم تو را زمزمه میکنم.......

روی چهره ی ماه دست میکشم و عطر تو میگیرد من.......!

نمیدونم چرا چند ساعته از اشک دیگه هراسی ندارم.......

تمام لذت من شده فکری متشنج و خیالی خیس.......!

این چه تنهایی شد که روی میز تحریرم عکست جون گرفته و آهسته پاسخ نگفته هایم را میدهد....؟؟!

من " دوستت دارم " را با زبان حسم گفتم........با چشمانم.....و تو درک کردی..!

چرا که لبانم از همان بوسه ی اول رو به خاموشی رفت......!

و اکنون آخرین  خواهشم این است که چشم در چشمت بنگرم   ،  از تهِ دل ببارم  و به ابدیت کوچ کنم......!

بر سر مزار من لبخند بزن عشقم........تا آرام گیرم......

جاودانه بمان.... فقط تو میمانی و بَس....

بدرود